و هو العلیم
"پولیتیک بالا داره، پایین داره، سازش داره، دروغ داره، راست داره، ..."
صلوات.
تصمیم خود را گرفته ام. من افسانه ام. ولی واقعیت ندارم. هه. افسانه حقیقت ندارد احمق. همه چیز آماده است. آلبوم بچگی ام را ورق می زنم. چقدر زشت بودم. هستم. شومینه کنارم را می سوزاند. عکسها را یکی یکی داخل آتش می اندازم. احساس بدی دارم. احساسی شبیه به تجدیدی. شبیه به اعتیاد. هی تو. عوضی. یادم می آید همیشه از من جلوتر بودی. هستی. طناب را آماده می کنم. گره دار را تمرین کرده بودم. مثل همیشه. بدنم از چیزی به جز اضطراب می لرزد. زنگ در به صدا در می آید. اعتنایی نمی کنم. دیگر صدای زنگ نمی آید. مثل اینکه او هم بی اعتنا شده. خوب شد پریز تلفن را کشیدم. آینه روبرویم است. نگاهی به خودم می اندازم. خیلی چاق شده ام. ساعت 10 است. بدنم کرخت شده. بی حال از صندلی بالا می روم. چشمم قاب شکسته می افتد. عکسش کمی سوخته. خاطراتم را مرور می کنم. خیلی دور خیلی نزدیک. نا خودآگاه از صندلی پایین می آیم. چشمانم خیس است. احساس بدی ندارم. لعنتی. نمی خواهم منصرف شوم. من تصمیمم را گرفته ام. اما نه.سیگارم را روشن می کنم. سرفه های طولانی. لحظه ای به خودم آمدم. هنوز مصمم بودم. از صندلی بالا رفتم. چشمم به عکس نیمه سوخته خودم افتاد که بغل مادرم بودم. پاک تر از همیشه. طناب را دور گردنم می اندازم. صندلی زیر پایم حکم زندگی را برایم دارد. زندگی! هیچوقت نفهمیدم زندگی چیست. هنوز هم. سیگارم را روی زمین می اندازم و طناب را آزاد می کنم. برای یک لحظه به خودم فکر کردم. به خدا. به گناه. به ثواب. تلفن زنگ خورد. اما من سیمش را کشیده بودم؟ از صندلی پایین آمدم و گوشی را برداشتم. صدایی گفت: هنوز خدا هست.
داستان مافیای محلی است. داستان کسانی است که هم و غمشان "شهرت" است. کاپولو کشت تا مشهور شود. اینها نمی کشند. اما برای یک دانش آموز دبیرستانی مرگ چیست؟ و اینجاست که آنها مشهور می شوند. گاهی برای دلخوشی دست نوازشی بر سر ما می کشند. اما این نوازش، قفایی است بر پس گردن ما! اما خوب نیستند که بهتر بگویم. سه اردو برگزار می شود. و سمینار بین آنها!!! و این عاقبت کسانی است که کار می کنند تا شاید کاری کرده باشند.
مدرسه- داخلی- آبان ماه
انتخابات برگزار شده. تقریبا همه خوشحالند. به جز معدودی مذلب بی شخصیت!!!
مدرسه- داخلی- همین چند وقت پیش
پوسترها آماده است. همه خوشحالند. به جز معدودی بی سلیقه.
مدرسه- داخلی- چند ساعت پیش
اردوی خوزستان هم برگزار می شود. اینجا همه ناراحتند. به جز مافیا!!!
حیاط زندان- خارجی- چند وقت دیگر
روابط* گروهها،اجرایی ها و تمام کسانی که در سمینار دستی داشته اند استراحت می کنند. دبیر را دیروز اعدام کردند. من را هم فردا همراه چند نفر دیگر تیرباران می کنند.
اینجا همیشه سرد است. آدم ها انگار منجمد شده اند. اینجا هم مافیا هست.
و این پایان کار کسانی است که می خواهند...
از معلمی شنیدم که در دبیرستان مفید ۳ (که جمعی از معلمان ممتاز در آن می باشند*) والدین خود را موظف می دانند با فرزندان خود رفتاری کاملا سنتی داشته باشند. یعنی هر چه را که خود نمی پسندند فرزندان نیز حق استفاده از آن را ندارند. برای مثال اگر از موبایل چیزی سر در نمی آورند، فرزندان هم نمی توانند از آن حتی به عنوان یک وسیله مفید استفاده کنند. این اعتقاد یک خوبی و بدی را به همراه دارد. مشکل این است که همگی آنچه در امروز عرضه می شود در تضاد با سنت نیست و اگر هم باشد، تضادی رو به بهبود وضعیت کنونی است (مثلا اینترنت). اما اثر مثبت و بهبود دهنده این است که هدف وسیله را توجیه نمی کند. یعنی برای رسیدن به یک دانش معمول ملزم آن نیستیم که حتما از وسایل الکترونیکی استفاده کنیم یا از راهی وارد شویم که به آن اعتماد کامل نداریم. (شاید هم باشیم!) بگذارید مثالی بزنم. بعضا پدر و مادرها از وضعیت اخلاقی فرزندان خود و دیدن و شنیدن بعضی چیزها که نباید توسط فرزندان دیده یا شنیده شوند شاکی اند. اما خود آنها هستند که برای دردانهایشان اینترنت ADSL تهیه می کنند و در سنین کودکی برایش موبایل می خرند. البته این هم خالی از اشکال نیست که حوصله بحث کردن در موردشان را ندارم!
خب به قول پدر بزرگ ها "زمونه عوض شده". قبلا بچه ها با چوب و لاستیک سرگرم می شدند، اما حالا با گیم نت و قلیون و موبایل! شاید دو طرف قضیه هم (والدین و فرزندان) مشکلی نداشته باشند و وجود حلقه ای مفقوده این بین باعث بروز این حوادث و کج فهمی ها (سوء تفاهم) می شود. نمی دانم! هر چه هست مشکل بزرگی است! برای حلش بیندیشید...
تا بعد...
و امتحانات آخر سال می آیند....۱و۲و۱و۶
زود گذشت، اما سخت بود....
زود می گذشتند، اما خوب بودند....
امید زود نگذرد، اما خوب باشد...
آقای رئیس جمهور ما همان "گاوبندی" را می خواهیم. نه پارسیا و پرشیا و پرشیان و ...!
آگهی استخدام :" به یک نفر گیر سه پیچ در امور درسی، مجرب، متاهل ترجیحا آقا و حداقل دارای مدرک لیسانس و کمی تا حدودی خشن نیازمندیم. واجدین شرایط حتما با وبلاگ تماس حاصل فرمایند."
آقای دنیزلی اصلا نگران نباش! هنوز سلطان را داریم که حمایتت کند.( همچنین ما مدیر سیاسی نمی خواهیم. اصل مطلب اینکه انصاری فرد باید برگردد و گرنه 2 سانتیش رو فرو می کنیم!!!)
آخرین برگ سفرنامه باران این است; که زمین، .... چرکین است.

