تبليغاتX
به نام خدای من

بسم الله الرحمن الرحیم

و هو العلیم

"پولیتیک بالا داره، پایین داره، سازش داره، دروغ داره، راست داره، ..."

صلوات.

 


2 نوشته شده توسط سید پوریا حسینی در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 و ساعت 1:28 |

آقای کشاورز، خداحافظ...
حرفهای همیشگی. بعضی گریه می کنند. عده ای می خندند. و مثل همیشه عده ای اعتنا نمی کنند. این بار اما مثل همیشه نبود. این تنها برای من نبود. همه ناراحت بودند. حتی کسانی که قبلا می خندیدند. حتی کسانی که قبلا بی اعتنا بودند. این بار  اصلا مثل همیشه نبود...

 


2 نوشته شده توسط سید پوریا حسینی در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 22:26 |

هنوز خدا هست

تصمیم خود را گرفته ام. من افسانه ام. ولی واقعیت ندارم. هه. افسانه حقیقت ندارد احمق. همه چیز آماده است. آلبوم بچگی ام را ورق می زنم. چقدر زشت بودم. هستم. شومینه کنارم را می سوزاند. عکسها را یکی یکی داخل آتش می اندازم. احساس بدی دارم. احساسی شبیه به تجدیدی. شبیه به اعتیاد. هی تو. عوضی. یادم می آید همیشه از من جلوتر بودی. هستی. طناب را آماده می کنم. گره دار را تمرین کرده بودم. مثل همیشه. بدنم از چیزی به جز اضطراب می لرزد. زنگ در به صدا در می آید. اعتنایی نمی کنم. دیگر صدای زنگ نمی آید. مثل اینکه او هم بی اعتنا شده. خوب شد پریز تلفن را کشیدم.  آینه روبرویم است. نگاهی به خودم می اندازم. خیلی چاق شده ام. ساعت 10 است. بدنم کرخت شده. بی حال از صندلی بالا می روم. چشمم قاب شکسته می افتد. عکسش کمی سوخته. خاطراتم را مرور می کنم. خیلی دور خیلی نزدیک. نا خودآگاه از صندلی پایین می آیم. چشمانم خیس است. احساس بدی ندارم. لعنتی. نمی خواهم منصرف شوم. من تصمیمم را گرفته ام. اما نه.سیگارم را روشن می کنم. سرفه های طولانی. لحظه ای به خودم آمدم. هنوز مصمم بودم. از صندلی بالا رفتم. چشمم به عکس نیمه سوخته خودم افتاد که بغل مادرم بودم. پاک تر از همیشه. طناب را دور گردنم می اندازم. صندلی زیر پایم حکم زندگی را برایم دارد. زندگی! هیچوقت نفهمیدم زندگی چیست. هنوز هم. سیگارم را روی زمین می اندازم و طناب را آزاد می کنم. برای یک لحظه به خودم فکر کردم. به خدا. به گناه. به ثواب. تلفن زنگ خورد. اما من سیمش را کشیده بودم؟ از صندلی پایین آمدم و گوشی را برداشتم. صدایی گفت: هنوز خدا هست.

 


2 نوشته شده توسط سید پوریا حسینی در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 17:47 |

داستان مافیای محلی است. داستان کسانی است که هم و غمشان "شهرت" است. کاپولو کشت تا مشهور شود. اینها نمی کشند. اما برای یک دانش آموز دبیرستانی مرگ چیست؟ و اینجاست که آنها مشهور می شوند. گاهی برای دلخوشی دست نوازشی بر سر ما می کشند. اما این نوازش، قفایی است بر پس گردن ما! اما خوب نیستند که بهتر بگویم. سه اردو برگزار می شود. و سمینار بین آنها!!! و این عاقبت کسانی است که کار می کنند تا شاید کاری کرده باشند.

مدرسه- داخلی- آبان ماه

انتخابات برگزار شده. تقریبا همه خوشحالند. به جز معدودی مذلب بی شخصیت!!!

مدرسه- داخلی- همین چند وقت پیش

پوسترها آماده است. همه خوشحالند. به جز معدودی بی سلیقه.

مدرسه- داخلی- چند ساعت پیش

اردوی خوزستان هم برگزار می شود. اینجا همه ناراحتند. به جز مافیا!!!

حیاط زندان- خارجی- چند وقت دیگر

روابط* گروهها،اجرایی ها و تمام کسانی که در سمینار دستی داشته اند استراحت می کنند. دبیر را دیروز اعدام کردند. من را هم فردا همراه چند نفر دیگر تیرباران می کنند.

اینجا همیشه سرد است. آدم ها انگار منجمد شده اند. اینجا هم مافیا هست.

و این پایان کار کسانی است که می خواهند...

 


2 نوشته شده توسط سید پوریا حسینی در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 16:16 |

هر بار که می خواهم بنویسم، به این فکر می کنم که چه کسانی چه چیزهایی برایم می نویسند. و آنوقت است که که نمی نویسم. چون باز هم نتوانستم احساس واقعیم را بیان کنم. این بار اما می خواهم از دل بگویم. می خواهم بنویسم که چقدر مولوی و اشعارش را دوست دارم و عاشق پرسپولیسم. بگذار بقیه بگویند "چرند میگه" یا "داره تظاهر میکنه" یا .... . من اما با دلی سنگین چرکین آمده ام که بنویسم. از دلم. از خودم.

 

 


2 نوشته شده توسط سید پوریا حسینی در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 20:40 |

یک وبلاگ جدید برای خودم ساختم. به نظرم اینطوری بهتر بود.

www.p-foto.blogfa.com

 


2 نوشته شده توسط سید پوریا حسینی در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 و ساعت 16:51 |

تقابل سنت و مدرنیته; انفجار ; آخ.خ..خ!!
همیشه وقتی به رابطه والدین و فرزندان در خانواده های مدرن می نگرم، تناقضاتی در آنها مشاهده می کنم که برایم حیرت انگیزند. یکی از راههایی که جامعه شناسان برای حل مسائل جوامع امروز بکار می گیرند، گریزی به ریشه های تاریخی (و قول امروزی سنتی) آن مسئله در جامعه است. اما هیچ وقت نمی توانید برای مشکل مطرح شده راه حلی سنتی بیان کنید. البته برای هر مشکل هزاران راه وجود دارد که یکی درست ترین است. یعنی امروز هم می توان فرزند را در انباری زندانی کرد، یا او را کتک زد و با او بد رفتاری کرد، اما نکته حائز اهمیت این است که این روش سنتی برای این مشکل مدرن، گاهی خصلت های منفی و مثبتی را در فرد ایجاد می کنند (و چون شخصیت فرد در جامعه و تعامل با افراد بر پایه همین خصلت ها شکل می گیرد)، که باعث بروز بعضی مشکلات مانند عدم رابطه مناسب با افراد در جامعه و .... می شود. البته نباید آنقدر هم بی انصاف باشیم. ما (نوجوانان و جوانان و بعضا کودکان) زیر پوشش مدرنیته و پدربزرگ و اجداد ما زیر سایه سنت زندگی می کرده اند. اما کسانی که با سنت بزرگ شده و با مدرنیته زندگی می کنند و نمی توانند تعامل و تعامد مناسبی با دو طرف (و به طور مشخص با نسل جدید) داشته باشند والدین ما (من) هستند. البته من تنها یک طرف قضیه هستم. شاید برای پدر و مادرم، دقیقا همین موضوع مطرح باشد، اما در آن فرزند مشکل اصلی باشد! (بهانه گیری ها و نق زند ها و ....)

از معلمی شنیدم که در دبیرستان مفید ۳ (که جمعی از معلمان ممتاز در آن می باشند*) والدین خود را موظف می دانند با فرزندان خود رفتاری کاملا سنتی داشته باشند. یعنی هر چه را که خود نمی پسندند فرزندان نیز حق استفاده از آن را ندارند. برای مثال اگر از موبایل چیزی سر در نمی آورند، فرزندان هم نمی توانند از آن حتی به عنوان یک وسیله مفید استفاده کنند. این اعتقاد یک خوبی و بدی را به همراه دارد. مشکل این است که همگی آنچه در امروز عرضه می شود در تضاد با سنت نیست و اگر هم باشد، تضادی رو به بهبود وضعیت کنونی است (مثلا اینترنت). اما اثر مثبت و بهبود دهنده این است که هدف وسیله را توجیه نمی کند. یعنی برای رسیدن به یک دانش معمول ملزم آن نیستیم که حتما از وسایل الکترونیکی استفاده کنیم یا از راهی وارد شویم که به آن اعتماد کامل نداریم. (شاید هم باشیم!) بگذارید مثالی بزنم. بعضا پدر و مادرها از وضعیت اخلاقی فرزندان خود و دیدن و شنیدن بعضی چیزها که نباید توسط فرزندان دیده یا شنیده شوند شاکی اند.  اما خود آنها هستند که برای دردانهایشان اینترنت ADSL تهیه می کنند و در سنین کودکی برایش موبایل می خرند. البته این هم خالی از اشکال نیست که حوصله بحث کردن در موردشان را ندارم!

خب به قول پدر بزرگ ها "زمونه عوض شده". قبلا بچه ها با چوب و لاستیک سرگرم می شدند، اما حالا با گیم نت و قلیون و موبایل! شاید دو طرف قضیه هم (والدین و فرزندان) مشکلی نداشته باشند و وجود حلقه ای مفقوده این بین باعث بروز این حوادث و کج فهمی ها (سوء تفاهم) می شود. نمی دانم! هر چه هست مشکل بزرگی است! برای حلش بیندیشید...

تا بعد... 


2 نوشته شده توسط سید پوریا حسینی در جمعه هجدهم خرداد 1386 و ساعت 0:32 |

زود گذشت; اما سخت...

و امتحانات آخر سال می آیند....۱و۲و۱و۶

زود گذشت، اما سخت بود....

زود می گذشتند، اما خوب بودند....

امید زود نگذرد، اما خوب باشد...


2 نوشته شده توسط سید پوریا حسینی در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:7 |

مدیریت مدرسه تغییر کرد...؟!!
اگر تا چند روز پیش شایعه بود که مدیر مدرسه عوض شده و آقای خواجوی قرار است مدیر شود، اما امروز فهمیدیم که مدیر خود آقای خواجوی است و شایعات صحت داشتند. امروز با مشاهده آقای خواجوی به عنوان اهدا کننده هدایا به برگزیدگان سمینار و از همه مهمتر ایستادن ایشان در کنار دکتر آشتیانی به یقین رسیدیم که مدیر کسی جز آقای خواجوی نیست البته نبودن آقای جعفری در این مراسم و همچنین در محیط (یا محاط) مدرسه مزید بر علت شد که این تشخیص از سوی ما صورت گیرد. در هر صورت امیدواریم آقای خواجوی بتوانند مدیری کارآمد و .... و از این جور چیزها باشند! 

  


2 نوشته شده توسط سید پوریا حسینی در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:50 |

گاه روزنامه فرهنگی، سیاسی، ورزشی، مذهبی و فلسفی.
چند روز پیش شایعه شده بود که قرار است مدیریت مدرسه تغییر کند و آقای شجاعی جای آقای جعفری بنشینند. البته اخیرا (کمی بعدتر از چند روز پیش!) شنیده شده که آقای خواجوی مدیر خواهند شد. والا ما که آخر نفهمیدیم فلسفه تعیین و تغییر مدیر مدرسه چیست؟ به خاطر نتایج ایران اپن است، به خاطر مسائل و مشکلات جاکم بر مدرسه است یا ... ؟ اما چرا آقای خواجوی؟ یا چرا آقای شجاعی؟ چرا آقای شوشتری زاده مدیر نمی شوند؟ مگر ... ؟!

آقای رئیس جمهور ما همان "گاوبندی" را می خواهیم. نه پارسیا و پرشیا و پرشیان و ...!

آگهی استخدام :" به یک نفر گیر سه پیچ در امور درسی، مجرب، متاهل ترجیحا آقا و حداقل دارای مدرک لیسانس و کمی تا حدودی خشن نیازمندیم. واجدین شرایط حتما با وبلاگ تماس حاصل فرمایند." 

آقای دنیزلی اصلا نگران نباش! هنوز سلطان را داریم که حمایتت کند.( همچنین ما مدیر سیاسی نمی خواهیم. اصل مطلب اینکه انصاری فرد باید برگردد و گرنه 2 سانتیش رو فرو می کنیم!!!) 

آخرین برگ سفرنامه باران این است; که زمین، .... چرکین است. 


2 نوشته شده توسط سید پوریا حسینی در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:13 |


Designer : Hadi Mohammadi - T3MP